عشق جانعشق جان، تا این لحظه: 1 سال و 29 روز سن داره

عشق جانم❤❤❤

خاطرات دخملک عشق جانم

سلام عزیز دلم 

من امروز به تاریخ ۹/۹/۹۸  این وبلاگ رو برات ساختم که از تو بنویسم . این وبلاگ رازی هست بین من و شما که وقتی بزرگ شدی و عاقل شدی بهت هدیه میدمش

چون‌ نمیخوام کسی متوجه بشه عکست رو واضح توی هیچ پستی نمیذارم . و اگر خواستم عکسی ازت بذارم اون پست رو رمز دار میکنم .

تاامروز شما یک سال و بیست و سه روز سن داری 😍😍😍

دخترنازم نگرانتم مادر

داشتم رو صندلی غذات بهت غذا میدم همزمان کارتون هم میدادم تو هم میزدی روی میز صندلی غذات که یهو میز از جا کنده شد و از بالای صندلی افتادی . سرت خورد به اپن و با پیشونی خوردی زمین .....و من جییییغ زدم . تو سرم خودم زدم  ....مادرجون بغلت کرد و یه نگاه که بهت کردم های های گریه کردم 😭 پیشونیت ورم کرده بود و وسط ورم ها یه زخم افتاده بود زنگ زدم بابایی اونم اومد قرار شد ببریمت بیمارستان...مادرجون نذاشت و گفت من اجازه نمیدم بچه ام رو ببرید بیمارستان توی محیط آلوده ...خدا رو شکر ورم پیشونیت یه کم بهتر شد و افت پیدا کرد . ولی من هنوز تو شوک هستم و تمام تنم میلرزه   ...
15 آذر 1398

صندلی غذای دخملی

عشقم  امروز برات صندلی غذا خریدم انقدر ذوقش رو داشتی .دورش میگشتی و قهقهه میزدی😍    فروشگاهی که ازش این صندلی رو خریدیم دو تا کارت اشتانتیون به من داد و آتلیه معرفی کرد که برم اونجا و عکس مجانی بگیرم منم که از خدا خواسته گفتم برای  ولنتاین ببرمت اونجا . چون برای یلدا و کریسمس آتلیه سپید برات وقت گرفتم .    تمام داشته و نداشته ام فدای تویی که جان و جانان منی   💞💞💞💞 ...
15 آذر 1398

عشقت که باشه دنیام آرومه❤

گلم ...قشنگم ..دختر خوشکلم امروز  یک سال و بیست هفت روزت هست و تو کاردرمانی اولین قدم های خوشکلت رو برداشتی و از راه رفتنت ذوق میکردی  ازت کلی فیلم گرفتم این عکس هم اسکرین شات از روی فیلمت هست👌👌👌 فعلا هم این آتل به پات بسته شده تا دو ساعت دیگه و خیلی بی قراری میکنی 😔😓   ...
13 آذر 1398

تو تکرار نمیشوی این منم که دلبسته تر میشوم❤💞

زن دایی جون میخواد از امریکا بیاد . حدود دو ماه دیگه . دیشب با دایی جون رفته بودن خرید . کیف خریدن که هر کیف حدود ۴۰۰ دلار خریدن ! به پول ما حدود پنج ملیونی میشه ! یعنی دو تا کیف حدود ده ملیون ! فعلا براش سفارش کفش نایک و آدیداس برای خودم و شما دادم با پکیج لوازم آرایش و مسواک برقی برای شما هم عروسک سخنگو..لباس ...کفش ..کیف و هر چی خود دایی جون خواست . تعارف که باهاش ندارم😁 اینم مدل کفشایی که برام فرستاده ولی گفتم یکیش رنگ سرخابی باشه و یکیش مشکی  و اخر صحبت هم گفت اینا هم بهت سلام میرسونن😁 منظورش سگ ها بود چون میدونه من از سگ میترسم  ------------------- اینم خریدای امروز من برای شما....
10 آذر 1398

تو که باشی ثانیه به ثانیه این زندگی میشه بهشت

عشق جانم شما از نه ماهگی راه افتادی ولی روی پنجه راه میرفتی منم تا یکسالگی صبر کردم ولی هیچ پیشرفتی نداشتی . حتی مستقل هم توانایی ایسادن نداشتی . با مشورت خانم دکترت بردمت کار درمانی. اونجا پاهات رو معاینه کردن و گفتن ماهیچه پشت پات به خاطر روی پنجه راه رفتن کوتاه شده و باید حتما کاردرمانی بشی. الا‌ن یک هفته هست میبرمت کار درمانی. خدا رو شکر یه کم بهتری . برای دو سه ثانیه می ایستی. حداقل بیست جلسه باید بریم . از وفتی میریم هم شما گریه میکنی و میگی اَجیزه و همش میخوایی بیایی بغل من .... این دو تا عکس هم از کاردرمانیت هست . ایشالله زودتر راه بیفتی عشقم  تو که باشی ثانیه به ثانیه این زندگی میشه بهشت🏝🌞⭐ ...
9 آذر 1398

جهان مفهوم پوچی بیش نیست ، وقتی تو تمام دنیای منی

روز ۱۶ آبان جشن تولدت رو توی باغ راز گرفتیم. برات از شیرینی فروشی vip که قدوسی غربی هست کیک سفارش دادم که روش با فوندانت شکل قلب و پاپیون درست کرده و بود و عکست هم روی کیک بود برای اتلیه یک سالگیت هم بردمت آتلیه ممو که عکسای تو فضای باز داشتیم . سه تا عکس ازت گرفتن ولی همش گریه میکردی و همکاری نمیکردی😐 تمام عکسات با چشم گریه ای هست ولی همونا رو هم خیلی دوست دارم . الانم دارم تدارک برای یلدا و کریسمس برات می بینم برای کریسمس دادم این لباس رو برات ببافن البته بدون کلاه ...چون اصلا با کلاه رابطه خوبی نداری و میترسم تو آتلیه همکاری نکنی . به جاش گفتم برات یه تل سر با پاپیون درست کنن  برای یلدا هم یه لباس برات خریدم که روش عکس هند...
9 آذر 1398
1